به صف

همچون سربازانی به سنگر

صلب

چونان گردانی از پیشمرگان تکاور…

چه شکوهمندند…

رفقا،

تاج- گلها را

زمین بگذارید،

آرام

جلو پاهایشان…

چرا که اینان خود،

شکفته ترندء خوشبوترند،

شانه هایشان را چه نیاز است

به تاجهای گل؟

اینان خود

آغوشی

گلزاری

به پهنای دشتی

گلهای شکفته اند،

که هر گلبرگ

از امید ستمدیده ئی

وهر برگ

از زندگی رنج – به تاراج رفته ئی

وخارها

از سرنیزه های تفنگهای

برق- آور پیشمرگان

نشان دارند؛

نه…

به تاج – گل هاشان نیازی نیست.

*

و این اندوه گران

هر اندازه گران سنگی کند،

چه باک؟!

که سنگینی آن

بر سلسله ئی از ستیغهای

آسمانسای است.

بر شانه های ستبر خداوندان جهان.

*

شنیده اید آیا،

بهار را برگ ریزانی باشد؟!

باور مدارید!

این گلهای آشنا،

این گلهای آشنا

همچون گلهای باریکادهای پاریس

گلهای باریکادهای برلین

چنانچون صدهزار پیکر بی تاپوت مدفون “پرلاشز”

همچون آنانکه بر سنگفرشهای پتروگراد

دیو مرگ را

در دریای خون خفه کردند،

این گلهای آشنا

مرگ را بیگانه اند!

گلهای همیشه- بهارند،

بارانندء توفانند ودریابند،

آوای سرود کارگران برنایند…

وینک خاطره روح انگیزشان،

توش توان تن هامان

برق آرمان در چشم هامان

شور وخروش یورش هامان

وسرودند بر لب هامان

*

رود را آیا

توان در گور گذاشت؟!

… باور آوردن به توقف رود،

به خاموش گشتن خورشید،

به ریختن ستارگان یکسر-

به مرگ موج ها که تپش قلب

دریاینــد

آسانتر است تا

باور آوردن به این خاک- پشته ها

که پیکرشان را پوشانده است!

*

من از زیر خاک – پشته ها

صدای پای بهاران را

نوید روز پر سرور

سروری کارگران را

می شنــوم.

باور مدارید

بهار را برگریزانی باشد.

رود،

خروشنده

ره به دریا دارد

وخورشید، درخشنده می تابد

بگذار مارش به پیش ما نیز

هر چه زنگی از اندوه است،

از آینه قلبهایمان

فرو شوید.

 

ترجمه شعري از ريبوار كه در مراسم گراميداشت اين عزيزان، در تاريخ 25/2/1368 بر مزار آنان خوانده شد.